صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

وقتهایی که دل مامانی لرزید

1390/4/24 0:54
نویسنده : مامانی صبا
689 بازدید
اشتراک گذاری

نفس مامان بعضی وقتها یه اتفاقاتی برات می افتاد که دلم اتیش می گرفت.

دوروزه بودی که آب بدنت کم شد وتب کردی چون من شیر نداشتم و نمیدونستم .شب تو بیمارستان

 بستری شدیniniweblog.com.وقتی تو بیمارستان دیدمت که سرم به پات وصل کردن خیلی ناراحت شدم خیلیniniweblog.comگریه کردم .خاله فرزانه شب تا صبح بالای سرت بود.هر یه ساعت بدنت رو با دستمال

 نمدارخنک میکردniniweblog.comخداروشکر ساعت ٤ صبح تبت پایین اومد و سرم هم قطع کردنniniweblog.com

niniweblog.com

هفتم فروردین بود میخواستیم بریم خونه عمو محمد و تو مدام گریه میکردی  niniweblog.comگفتم شاید شیرم کم

 باشه برات شیر خشک درست کردم که تو ماشین بخوری.تو ماشین خوابت برد.منم شیرخشکتو گذاشتم

 تو ماشین.قرار بود روز بعد دوست من خانم رضوی از کرمان بیان پیش ما.عصر بهشون زنگ زدم ٢ ساعت

دیگه میرسیدن خیلی خوشحال شدم اخه خیلی دلم برای مرضیه تنگ شده بود niniweblog.com

داشتم شام آماده میکردم ولی تو بیدار شدی و میخواستی بازی کنی.به بابا گفتم تورو ببره پیش مامان

جون.تو شیشه پستونکت آب جوشیده ریختم با قوطی شیرخشک گذاشتم تو ساک و به بابا دادم.به

 مامانجون زنگ زدم و گفتم که

شیر برای صبا گذاشتم تو ساکش.

بالاخره مهمونها رسیدن داراب .بعداز احوال پرسیniniweblog.comبابا رفت که تورو بیاره.برای  اینکه

 دوستم با مامان و بابا جون آشنا بشن اونا رو هم برای شام دعوت کردم.آقا مهدی هم از تهران اومده

بود و اون شب اونجا بود.مامان و بابا و آقا مهدی رسیدن.تو ساک نگاه کردم هنوز تو شیشه آب بود

 خوشحال شذم که شیرخشک نخوردی .از مامان پرسیدم شیر نخورده؟گفت شیر خورده کلی هم

 خورده.داشتیم شام میخوردیم یه دفعه یادم افتاد که یه شیشه شیر از دیشب تو ماشین مونده بود!

سکته کردم .تو شیر خشک یه شب مونده خورده بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!داشتم میمردم مرضیه گفت اگه

 میخواست چیزی بشه تا حالا شده بود.نفهمیدم کی سفره جمع شد .مامان جون هم مثل من خیلی

ترسیده بود.از طرفی نمیخواستم جلو مهمونها زیاد شلوغ کنم.هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود و تو کاملا 

سر حال بودی.مامان جون باباجون آقا مهدی رفتن خونه و مهمونها خوابیدن.ولی منو بابا نمیتونستیم

 بخوابیم .ساعت ١١ بود .به بیمارستان زنگ زدم و خواستم به بخش اطغفال وصل کنن.از پرستار پرسیدم

و گفت تا حالا دیگه همه چیز تموم شده و خداروشکر خطر رفع شده.

ولی مگه من میتونستم راحت باشم .تو راحت مثل فرشته ها خوابیده بودی.ولی من حالم دست

 خودم نبود نمیتونستم باور کنم که همه چیز به خیر گذشت.ساعت ١٢.٣٠ بود باز به بیمارستان زنگ زدم

ولی اینبار پرستار مهربون خیالمو راحت کردم .ساعت چهار بود که مامان جون زنگ زد و بهش گفتم

که صبای عزیزمون راحت خوابیده.گفتم خداروشکر اینم به خیر گذشت. niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

دایی امین
12 تیر 90 0:45
سلام .خوبی فهیمه جان؟؟ چند وقته که دیگه مطلب نمیزاری.یه عکس خوشکل از صبا جون دارم میخوام بزاریش تو وبلاگ.ایمیلت رو ندارم....برام بفرسش...فدای تو...


fahimeh_math@yahoo.com

مرسی داداش