وقتهایی که دل مامانی لرزید
نفس مامان بعضی وقتها یه اتفاقاتی برات می افتاد که دلم اتیش می گرفت.
دوروزه بودی که آب بدنت کم شد وتب کردی چون من شیر نداشتم و نمیدونستم .شب تو بیمارستان
بستری شدی
.وقتی تو بیمارستان دیدمت که سرم به پات وصل کردن خیلی ناراحت شدم خیلی
گریه کردم .خاله فرزانه شب تا صبح بالای سرت بود.هر یه ساعت بدنت رو با دستمال
نمدارخنک میکرد
خداروشکر ساعت ٤ صبح تبت پایین اومد و سرم هم قطع کردن.gif)
.gif)
هفتم فروردین بود میخواستیم بریم خونه عمو محمد و تو مدام گریه میکردی
گفتم شاید شیرم کم
باشه برات شیر خشک درست کردم که تو ماشین بخوری.تو ماشین خوابت برد.منم شیرخشکتو گذاشتم
تو ماشین.قرار بود روز بعد دوست من خانم رضوی از کرمان بیان پیش ما.عصر بهشون زنگ زدم ٢ ساعت
دیگه میرسیدن خیلی خوشحال شدم اخه خیلی دلم برای مرضیه تنگ شده بود .gif)
داشتم شام آماده میکردم ولی تو بیدار شدی و میخواستی بازی کنی.به بابا گفتم تورو ببره پیش مامان
جون.تو شیشه پستونکت آب جوشیده ریختم با قوطی شیرخشک گذاشتم تو ساک و به بابا دادم.به
مامانجون زنگ زدم و گفتم که
شیر برای صبا گذاشتم تو ساکش.
بالاخره مهمونها رسیدن داراب .بعداز احوال پرسی
بابا رفت که تورو بیاره.برای اینکه
دوستم با مامان و بابا جون آشنا بشن اونا رو هم برای شام دعوت کردم.آقا مهدی هم از تهران اومده
بود و اون شب اونجا بود.مامان و بابا و آقا مهدی رسیدن.تو ساک نگاه کردم هنوز تو شیشه آب بود
خوشحال شذم که شیرخشک نخوردی .از مامان پرسیدم شیر نخورده؟گفت شیر خورده کلی هم
خورده.داشتیم شام میخوردیم یه دفعه یادم افتاد که یه شیشه شیر از دیشب تو ماشین مونده بود!
سکته کردم .تو شیر خشک یه شب مونده خورده بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!داشتم میمردم مرضیه گفت اگه
میخواست چیزی بشه تا حالا شده بود.نفهمیدم کی سفره جمع شد .مامان جون هم مثل من خیلی
ترسیده بود.از طرفی نمیخواستم جلو مهمونها زیاد شلوغ کنم.هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود و تو کاملا
سر حال بودی.مامان جون باباجون آقا مهدی رفتن خونه و مهمونها خوابیدن.ولی منو بابا نمیتونستیم
بخوابیم .ساعت ١١ بود .به بیمارستان زنگ زدم و خواستم به بخش اطغفال وصل کنن.از پرستار پرسیدم
و گفت تا حالا دیگه همه چیز تموم شده و خداروشکر خطر رفع شده.
ولی مگه من میتونستم راحت باشم .تو راحت مثل فرشته ها خوابیده بودی.ولی من حالم دست
خودم نبود نمیتونستم باور کنم که همه چیز به خیر گذشت.ساعت ١٢.٣٠ بود باز به بیمارستان زنگ زدم
ولی اینبار پرستار مهربون خیالمو راحت کردم .ساعت چهار بود که مامان جون زنگ زد و بهش گفتم
که صبای عزیزمون راحت خوابیده.گفتم خداروشکر اینم به خیر گذشت. .gif)


وقتهایی که دل مامانی لرزید
